خرید بک لینک
با زنگ زدن ف از خواب بیدار شدم، دیشب که بعد از چند وقت میخواستم خیلی بخوابم هم کلی شلوغ بود ذهنم، بد خوابیده بودم. ولی تماس واتس اپی ف با من همان کرد که هیچی با هیچکس نکرد. یک مدت طولانی صحبت کردیم همینطور تلفنی. از همهی روزمرهها گفتیم و از اینکه چهقدر خوب بود اگر همین عصر با هم قرار داشتیم انقلا

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:10

+ شمارش ساعتها از دستمون خارج شد وقتی نشستیم تو کافه و فقط شنیدیم و صحبت کردیم. از اینکه عمیقاً همدیگه رو درک میکردیم احساس سبکی میکردم. + هیچ تسکینی برای س عزیزم نبودم. دستش رو گرفتم که کمکش کنم. اما قلبم فشرده بود از اینکه این همه وقت ازش هیچ خبر مبسوطی نداشتم جز حال و احوالهای کمرنگ و معمولی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:10

همیشه (شایدم از یه وقتی به بعد) فکر میکردم چرا مربا باید شیرین باشه؟ یا لواشک باید ترش باشه؟ یا مثلا تو قیمه به جای لپه چرا لوبیا نمیریزن( این رو البته ترجیح میدم امتحان نکنم هیچوقت به نظرم خوشمزه نمیشه :دی)؟ چرا رسمهامون رو نمیشکنیم و وقتی لازمه که متفاوت باشیم متفاوت عمل نمیکنیم؟ من یه بار ای

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:10

تمام شد! تمام شد! و خوب، حتی عالی! تمام شد. همه کلی خوششون اومد از ارایهام. اسلایدام. مسالهام وطرح حل مسالهام و بیانم!! که خوب کلی ذوق کردم و دونقطهـلبخند بزرگ برای دفاع همهی کسایی که اومده بودن سر دفاعم، هم موندم. و الآن یک موجود خسته و لهم که تنها راه حلی که برای خستگی این همه وقتش به ذهنش نم

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 11:27

دبیرستانی بودم که باهاش آشنا شدم. واسه المپیاد ریاضی کتاب نظریهی اعداد انتشارات فاطمی رو میخوندیم. اون موقع ته تمام آرزوهام مریم میرزاخانی بود. میدونستم باهاش خیلی فاصلهها دارم و هیچوقت بهش نزدیک هم نمیشم اما به نوعی عشق اولم بود. عشق های اول من همهشون المپیاد ریاضیای بودن. از ر که مدرسهی خو

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 11:27

هر جور بهش فکر میکنم و نگاه میکنم، من کار اشتباه و غیرعقلانیای انجام نمیدم و ندادم، حتی حرف غیر منطقیای هم نگفتم. فقط میخوام به نظر، آرزو، ایدهشون توجه کنم و براش ارزش قائل بشم طوری که اگر ایده و رویای خودم بود، دلم میخواست باهاش مواجه بشم. میخوام از خودم طوری حمایت کنم که از بقیه هم حمایت بشه.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 11:27

ــ خوب دخترم چه برنامهای داری که بهت خوش بگذره؟ + میرم نمایشگاه خوشنویسی. اصلا، یه روز از صبحش مال خودم واسه اینکه انقلاب گردی کنم. کادو بخرم. کاغذ بگیرم و نمایشگاه برم. ــ آخ که تو چه قدر انتلکتی. ولی deal! پ.ن : خدایا فردای این موجود امیدوار و دلخوش را عاقبت بهخیر کن. آمن! پ.ن : اینم نمایشگاه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 14:11

حس شنیدن این و لذت بردن ازش در حالی که چشمهام رو بستم به روی فرداهای نامعلوم. یک ریتم خوبی داره به خصوص وقتی انگاری عوض میشه و یه قطعهی دیگه شروع میشه. حس میکنم منم که دارم دوباره شروع میکنم.

نشستم دکمهی مانتوم رو سفت کردم. اتو زدمش و آماده شدم و هی دوباره و چندباره به این گوش کردم و گذاشتم فکرهام از خودم و غروب جمعه فاصله بگیرن.

پ.ن :به خاطر یادآوری ف امروز کلا جواد معروفی میشنیدم. اما هماهنگی خوبی داشت باهام.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 14:11

+ یک جور رمانهایی که تو نوجونی زیاد میخوندم جز رمانهای کلاسیک، رمانهای جنایی بودند. قبلاً چندین بار در موردشون نوشتم. یکی بهترین سرگرمیهام خوندن رمانهای جنایی بود. ماری هیگینز کلارک، سیندی شلدون، جوی فیلدینگ، آگاتا کریستی و آرتور کانن دویل و ... هر چی از هر کس دیگه که دستم میرسید خیلی خلاقانه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 17:11

+ امروز از خودم راضی بودم. دانشگاه رفتم اونجا کارای خودم و کار آقای ح که شهرستانه و نمیرسید که بیاد تهران رو انجام دادم. خرید کردم. و ظهر بود که بالاخره برگشتم. اوضاع خونه رو مرتب کردم. شام-نهار درست کردم (چون غزاله از کار میاد ما نهار نداریم فقط شام داریم :دی) کمی به کارهام رسیدم و بعد در حالی که ه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 6:24

+ شبیه اوایل بهار بود یا اواسط پاییز، اما شبیه آخر تیر؟ اصلا! از خواب که بیدار شدم حس کردم توهینه به بارونی که عاشقشم اگر هیچ کاری نکنم. لباس پوشیدم برم قدم بزنم و نون بگیرم. چتر؟ چه ابزار بیخودی وقتی که دلت میخواد تا اعماق وجودت خیس بشه از بارون. توی پارک خلوت خلوت خلوت قدم زدم. من بودم و چندتا

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 6:24

+ نوشتم «چه عصر آهستهی عجیبی» و «هر چه پراکندگی بود» در من جمع شد. + واحد صحبت من و ر با گفتن «خوشبهحالت بر ثانیه» کنترل میشه. اصلاً با کسایی که هی میگن «خوشبهحالت» الکی یا راستکی نمیتونم درست و حسابی صحبت کنم. خیلی حس بدی بهم میده. و حس معذب بودن و حس الکی بودن. و حس تظاهر. + اسلاید آخر نوش

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 6:24

دختر عزیز و قشنگم*، امروز از صبح میخواستم به تو نامه بنویسم. چون اینکه نیاز به حرف زدن مثل نیاز به هوا شده برای مادرت و از نزدیکترین آدمی که گوش خوبی برای شنیدن باشه و دوست خوبی که وقتی هم برای من داشته باشه یا اصلاً حواسی معطوف به من؛ کیلومتر کیلومتر فاصله دارم هر جور که حساب کنی. روی هم رفته ام

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 3:24

هر وقت میخوام خوشحال بشم به این فکر میکنم که وقتی همهی این کارها تموم شه چی کار میکنم. یک کتاب دارم واسه خوندن (+ دو تا هدیه که هنوز مرددم دوست دارم بخونمشون یا نه. باید امتحان کنم)، یک فیلم دارم* برای دیدن، ژاپنی دارم مقدار زیااااد (ترم شروع شده) برای خوندن و بعد میخوام مهمون دعوت کنم جدی و ر

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 3:24

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 3:24

+ میدونم خیلی خنگی چیزی هستم ولی هنوز هم وقتی سر صبح میبینم ف عزیز، دلتنگیاش رو واسه من پیام کرده با این همه فاصله، عین یه بچه ذوق زده میشم، تکنیکلی نباید از دلتنگیای کسی خوشحالی چیزی بود، اما وقتی میگه دیروز به این فکر میکرده که با هم صحبت کنیم و من هم همینطور؛ خوب خوشحالم دیگه. *_* جالب اینجاست

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

تصمیم سختیه واسم. حتی این از اولش هم سختتره. اما وقتشه فکر کردن به سختی رو بذارم کنار و از همه مراقبت کنم معمولاً اینجوریه که کسی حواسش نیست و تو خودت مسئول خودت هستی و دلت نمیخواد که اشتباه کنی؟

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

+ آخ ای غروب جمعه، تو با قلب ویرانهی من چه کردی؟ + چند دقیقه قبل نسخهی نهایی سمینار، با چکیده، جمعبندی و پیشنهاد برای تحقیقات آتی و همهی اجزاش بسته شد و به تاریخ بسیار پر فراز و نشیب ترم دو پیوست. کاش زودتر دفاع هم بکنیم ازش و تمام بشه همهی این داستان. خسته شدم از فشارش. + سالی که گذشت یکی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

+ وقتی هفتاد صفحه رو پرینت و سیمی شده تو دستم گرفته بودم حس خوبی داشتم. فکر میکردم آخ جون این یه کاریه که از اول تا آخرش مال خود خودمه. کار منه! از آذر تا الآن طول کشید همین هفتاد صفحه. هر هفته برو پیش دکتر. هر هفته گزارش کار. هر هفته استرس. برای چندین ماه بخش بزرگی از فکرم بود و همین مال من کرده

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

+ ف میگه یه دوست چینی پیدا کرده میگه تنها چیزی که ازم یاد گرفته اینه که اسم تو رو به فارسی بنویسه و بخونه. میگم آخه چرا؟** میگه آخه گفتم تو ژاپنیا رو خیلی دوست داری و اون خوشش اومد و ازون به بعد کلا فقط در مورد تو باهاش حرف میزنم و اون هم میخواد در موردت بدونه. :دی پ.ن : گویا این یک تعهد نانوشته

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

+ دکتر خیلی خوب بود امروز. خیلی راحت عین دو تا دوست باهم حرف زدیم. انگار یک بزرگتر عاقلتر بودن از من، همین! برام خاطره گفت. از دوران کودکی. آیه قرآن خوند و بهم گفت من میخوام بهت کمک کنم شرح صدر پیدا کنی. گفت میخوام پوست کلفت بشی برای اینکه ازت انتظار دارم آدم بزرگی بشی. گفت انتظار من از تو توانی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

+ من یه خاطره دارم از روزی که استتوس گذاشته بودم حکایت امروز حکایت مثلثی بود با سه رأس خدا و خدا و خدا. هر بار میخوام دل کسی رو آروم کنم همون رو تعریف میکنم. خیلی وقتا این اتفاقا تکرار میشن برام به خصوص وقتهایی که قصد میکنم به همه چیز حساسیت نشون بدم و همه چیز رو ببینم. مثلا عهد میکنم هربار نگ

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

+ اومدم بشینم سر کارم حوصلهام نمیاد. بدم میاد از ادیت این فصل.

+ حافظ باز کردم. هیچی بهم نگفت. قشنگ معلوم بود که نمیخواد کمک کنه. دلگیر شدم، بستمش. باشه خب، اشکال نداره! تو هم قهری چیزی باش. اصلاً کسی آشتیای چیزی هست؟

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 19:15

استاد میگه تو با من مشورت کردی کلاس خارج دانشگاه ثبت نام کردی؟ (ژاپنی منظورشونه و اینکه وقتمو میگیره، تا حالا سه بارهم سرزنش که نه، سر کوفت زدن که چرا کارای جانبی کردی کارشناسی، مثلا جمعیت فلان! وقتتو باید میذاشتی سر کارت. عضویتم تو جمعیت فلان!! و خیلی خیلی کارهای کمی که کردم تنها نقطه ی کارشناسیه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 19:15

بهم میگن میشه تمرینها رو بفرستی؟ میگم اوکی. منم هر چی خودم حل کردم رو میفرستم. از ر اجازه میگیرم میگه ر جان این بخشی از تمرینها که تو حل کردی رو بفرستم واسه بچهها؟ راضی نیستی نمیفرستم. میگه تو چرا میخوای بفرستی؟ نمیدونم چون بهم گفتن بفرست. چون اصولا به نظرم گناه دارن و کسی که از یکی کمک میخواد

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:27

+ از ساعت ده و نیم دارم تلاش میکنم بنویسم : ساربان آهسته ران کارام جان در محملست / چارپایان بار برپشت و ما را بر دلست حجت رو تموم کرده استاد براتنژاد با نوشتنش. نمیتونم راضی کنم خودم رو به هیچ کدوم از اینا. ده تا برگه بیشتر دور انداختم. اما حالم به میزان قابل توجهی بهبود پیدا کر. بیچاره کاغذا

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:27

یه همچین فرصتی رو شب به گلستان تنها منتظرررش بودم :)) همهچیزش کنار هم خوب چیده شده. حداقل از اینجا که اینطوری به نظر میاد. پ.ن : مرسی از پست وبلاگ baqak بابت اطلاع رسانی. ^_^ پ.ن : محمدمهدی خیلی ناراحته. نتایج تیزهوشان اومده چونکه. صبح زنگ زده بود حرف نمیزد اصلا فقط گریه میکرد. دلم میخواست بغلش

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی